روایتهایی از دلتنگی؛ نگاهی به تازهترین اثر محسن چاوشی

- نویسنده, آرام موذن
- شغل, روزنامه نگار
- منتشر شده در
بعد از انبوهی قطعه های پراکنده و چندین آلبوم غیرمجاز، بالاخره، این نخستین آلبوم رسمی پدیده تازه موسیقی پاپ داخل کشور هم عرضه شد، با ضبط استودیویی حرفه ای و ضمنا کلی مراقبت های امنیتی تا، همچون موارد قبل، قطعه ها پیش از انتشار سر از اینترنت و آی پادها و گوشه خیابانها در نیاورند ــ که البته هم نشد و آوردند.
آلبوم در چند ماه مانده به انتشارش منشا مناقشه ای میان واحد موسیقی حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی ــ ناشر و حامی اثر ــ و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران بود و دست آخر هم بعد از مذاکراتی و توافقاتی پشت پرده مجال عرضه عام پیدا کرد و چنانکه قابل حدس بود، در پی آن بخت و اقبال عمومی نیز همراهش شد و بسیار فروخت.
غالب منتقدان پشت کار ایستادند، حمایتش کردند و واکنشهای پراکنده در اینترنت و روزنامه ها و مجلات هم سرجمع مهربانانه و مثبت بود ــ هرچند نه به قدر آلبوم غیر رسمی قبلی چاوشی، مجموعه ترانههای فیلم "سنتوری" داریوش مهرجویی که تقریبا همه را، از منتقدان سینما تا منتقدان موسیقی تا خیلی از وبلاگ نویس ها تا...، خوش آمد و ستایش ها به همراه داشت.
فارغ از همه اینها و هم فارغ از تمام گفته ها و مصاحبه های اخیر خود چاوشی ــ که "این دو اثر آخر فصل های تازه کارمند و به لحاظ مضمونی و فرمی متفاوت هستند، "یه شاخه نیلوفر" را هم دقیقا می توان در راستا و روند کارنامه او تا بدینجا خواند.
درست که در این یکی آن ترانه های ضدعشق و سراسر پرخاش جایشان را به اظهار دلتنگی و فغان فقدان عشق و استغاثه مهر معشوق دادهاند، اما مهم این نیست، فرم موسیقی او کماکان ادامه قبل است، بی کوچک ترین تغییر و تحولی.
موسیقی اینجا هم، چون آثار قبلی خود چاوشی و اصلا وجه غالب موسیقیِ پاپ و راک و رپ رسمی و غیررسمی اینسال ها، تم یا ملودی ای ندارد، نمی شود زمزمه اش کرد یا به یادش سپرد.
در بیشتر اشارات و نوشته ها درباب چاوشی هم تاکید بر مضمون ترانه ها یا شکل خواندن ویژگی های صدای او است، نه مثلاً زیر و بالای موسیقی یا ویژگی های تکنیکی اش.
ترانه ها و صدای او را معمولا بر زمینه مقداری موسیقی الکترونیک ضرب دار محو می شنویم که هیچ رابطه ارگانیکی با متن ها ندارد و انگار صرفا محملی است برای آنکه بشود بر قطعه نام موسیقی گذاشت.
گواه دیگرش اینکه ــ بنا به سنت این نوع ــ اصلا روی همان موسیقی دکلمه هم می شنویم و کماکان موسیقی مهم و قابل تشخیص نیست. کارِ چاوشی را، به مدد رجوعی مختصر به حافظه، دقیقا می توان در امتداد سنت توده ای محبوبی قرار داد که مجری آن قرار است از طریق صدای غمبار و اجرای ناله وار ترانه های سوزناکش، از طریق لرزاندن صدا و بالا و پایین کردن های مداوم شدتش، از طریق همان دکلمهها، تاثیر عاطفی بر مخاطبانش بگذارد و قاعده را هم بر همراه شدن و همذات پنداری شنونده با مضمون شکست موجود در ترانه گذاشته: یک کوچه باغی خوان نوآمده ، یک عباس قادری، یک جواد یساری تازه نفس.
و البته که چاوشی در ترانه هایش هم رهرو همین سنتها است، راوی تجربه های شکست و سرخوردگی، تجربه هایی اما صرفا عاشقانه با اشاره هایی مستقیم به طرف دیگر ــ و مسلط ــ رابطه، به منظور حذف موکد جهان و شرایط پیرامون و شخصی کردن تام و تمام تجربه شکست: سویه های اجتماعی و سیاسی اش را گرفتن و بی خطرکردنش برای استفاده خیل عاشقان مویه و لابه و دلسوزاندن به حال خود (مثال؟ قطعه های "کجاست بگو"، "تبریک"، "خاکستر"، "تو که نیستی"، خود قطعه "یه شاخه نیلوفر"، و...)
شعرها همگی خطاب به معشوقی است و گلایه از بی محلی و نامرادی راوی در وصال (جز "ناز" و "عصا" شاید، که مقداری قربانصدقه های معمول "اهلعشرت" تهران هستند) و هیچ کدام نکته قابل اشارهای ندارند، نه تصویرسازی بدیعی، نه طنزی، نه پیچیدگی و روایت غریبی؛ با پایانهایی که مطلقا اختتام نیستند، یا ترجیع بندهایی اند که همینجور تکرار می شوند تا ترانه تمام شود ( مثل "بغض"، "دلتنگی"، "تو که نیستی"، "یه شاخه نیلوفر"، "قلعه خوشبختی") یا ترجیع بندهایی که از پی آنها موسیقیِ بیربطی میآید و بعد قطعه تمام میشود ("کجاست بگو"، "ناز"، "عصا") ــ نتیجه بلافاصله: شعرها فاقد سِیرند، حرکت ندارند، صرفا روایتهایی از دلتنگی اند و بس، گزارههایی خبررسان به باقی رفقا، در طلب دلسوزی، ترحم، رقت.
فيلم "سنتوری" داریوش مهرجویی موافق و مخالف بسیار داشت، اما همه در بارهاش متفقالقول بودند که صدای چاوشی بر قامت بهرام رادان خوب نشسته است. حالا میتوان این را اضافه کرد که جایگاه علی سنتوری در آن فیلم و عرصه های اجراهایش و طیف مخاطبان و دوستدارانش احتمالا بهترین و صادقانه ترین تصویر از محسن چاوشی هم بوده است.































